براي مجتبی شاکری بسيجي دلاوري كه دو چشمش را به ستارهها بخشيد و شیخ ما گفت او همه چیزش را در راه اسلام داد.....

صبح دو مرغ رها
بيصدا
صحن دو چشمان تو را ترك كرد
شب، دو صف از <ياكريم>
بال به بال نسيم
از لب ديوار دلت
پركشيد
آفتاب
خار و خس مزرعهِ چشم تو
آبشار
موج فروخفتهاي از خشم تو
ميشود از باغ نگاهت هنوز
يك سبد از ميوه خورشيد چيد!
*اصلاح شد: قزوه*
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:52
یک روز از او پرسیدم بهتر از این هم شعر گفته ای
چند جمله ای گفت. جوابهایی داد اما باز هم می پرسم...... بهتر از این شعر گفته است ؟
براي شهيد محمّدعلي بردبار و آوازهاي چوپانياش
تو رفتي
باقرِ بيبي زهرا رفت
حسينِ عمو رفت
حسنِ عمو رفت
امّا هيچ اتفّاق مهمّي نيفتاد
تنها بعضي از دختران ده
گيسوهايشان را
دور از چشم شويشان
سپيد كردند
تنها مادرت
بعضي شبها
گريه كرد
و حرف زد
با قاب عكسات
در گوشة خانه
كه قبري نداشتي
دايي هر شب قرصهايش را خورد
و هذيانهايش را گفت
فقط اگر بودي
تشنه نميمرد شايد
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 11:20
حضرتش فرمود
خاکستر وجود مرا گر به باد دهند
بی اختیار رو بسوی کربلا کند
و نیز فرمود
قلب مرا که سنگ سیاهی است از گناه
شیرخواره طفل تو با یک نگهش طلا کند
و او که اینچنین بفرماید ما چه بگوییم
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 9:17
یادبود پدر سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان روز سه شنبه از ساعت 18 تا 30/19 در مسجد شهدا واقع در اتوبان شهید محلاتی (آهنگ سابق) از سوی لشگر 27محمد رسول الله برگزار می شود. مرحوم حاج غلامحسین متوسلیان بسیجی صبوری بود که همان یک شیر او را بس. متن زیر از وبلاگ "نوژورنالیست" است. امیدوارم دوست ناروزنامه نگارم زودتر از سربازی برگردد که فرمود: سخت است شکیبایی آنجا که دوست را نمی یابی.
بس است دیگر، چرا دست از سر ما برنمی داری. حتی حالا هم که رفته ای و همه می خواهند- یعنی سعی می کنند- که فراموشت کنند. هر چه از تو باقی مانده است آزار دهنده است. نامت، یادت، اینها که خدا را شکر در حال رفتنند. اما حتی چهار راه سیروس و آن پیچ لعنتی... خدایا چه می گویم! حتی قنادی آن پیرمرد هم آزار دهنده است. بس است دیگر. نمی دانم چرا آن تابلوی بزرگ بالای قنادی را عوض نمی کنند که هر روزی که از جلوی آن رد می شوم اسمت را توی چشمهایم فرو نکند. بس است دیگر احمد، چرا نمی روی و به تاریخ نمی پیوندی تا خیال ما را هم راحت کنی. چرا نمی شوی یک اسطوره خاموش. تو حتی اسطوره هم نیستی. اسطوره ها در قلب ملتها جا دارند و تو کجایی، هیچ جا نیستی. گم شده ای. در دره های مریوان، پشت صخره های پاوه. در دامنه "تپه تانکی1" و شاید "علی گره زد2" یا شاید هم پشت آخرین پست بازرسی "برباره3". تو را گم کرده اند و چه خوب
.
گفتم توهیچ جا نیستی و باور کن که نیستی جز بر تابلوی قنادی پدرت و حالا بر تابلوی پادگان خاموش و غریب دو کوهه. و من مانده ام و یک اسم. من مانده ام و کوهی خاطرات خاک خورده ی مشتی مجنون بیابانی؛ که خودشان هم نمی دانند کجای تاریخ جا مانده اند و ساعتشان در کدام لحظه از حرکت باز ایستاده. من مانده ام و اشک های تو برای حسین قجه ای که پیشانی اش را برای اثبات مظلومیت اش به تو سوراخ شده هدیه داد. یادت هست؟
من مانده ام و زندان غربت کردستان آن زمان که مسیحش4 را این بار به واقع به صلیب کشیدند. من مانده ام و آن بسیجی که کشان کشان بالای بلندی کشاندیش و افق را و جای علمش را به او نشان دادی5. علمدار! پس کجاست علَم؟
باز هم چهار راه سیروس و قنادی پدرت" متوسلیان یزدی" شده است آینه دق! و همین، خدا را شکر که تو را اتوبان نکرده اند، خدا را شکر که میدان و مدرسه نشده ای؛ خدا را شکر که یک سره از یادها رفته ای، رفته ای و به تاریخ پیوسته. حتی تاریخ هم دربرابرت سکوت کرده و سهم ما شده است همان خاطرات خاک گرفته.
پا نوشت ها:
1- یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین
2- یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین
3- محل پست ایست و بازرسی شبه نظامیان فالانژ در حومه بیروت که احمد متوسلیان و یارانش در همین مکان ربوده شدند
4- مسیح کردستان؛ لقب شهید محمد بروجردی، رجوع کنید به کتاب آذرخش مهاجر اثر حسین بهزاد؛ بخش خاطره شهادت بروجردی و رسیدن خبر به احمد متوسلیان
5- رجوع شود به همان کتاب قبلی؛ خاطره در انتهای افق
بعد التحریر: کاش می شد درباره او نوشت. اما یادش قلم می شکند و کمر. شاید دیگران بتوانند بگویند و این قلم بتواند روایت کند، شاید.
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 9:37

پرچمي بر قله عالم زدند زينبيون پادشاه عالمند
در كمند عشق زينب منزلم نام او ذكر تپشهاي دلم
با تولايش عجين آب و گِلَم سائلين سائلش را سائلم
ذكر تسبيح ملك يا زينب است سفره غم را نمك يازينب
پايه هاي نه فلك يا زينب است عشق و را تنها محك يا زينب است
پرچمي بر قله عالم زدند زينبيون پادشاه عالمند
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 18:6
كاغذ ابر و باد را بر دار
و رو به قبلهي من
- در همين حوالي -
قلمات را بيبهانه بتراش
قوس واژگوني در كار نيست
بگذار شب
پر از خلوتِ خلاق تو باشد
آيةالكرسي را كه خواندي
با خاطرههاي عرشي
روي هر فرشي كه دلت خواست بنشين
اما اگر خواستي مرا بنويسي - يك خواهش صميمي و كوچك -
تنهايي مرا بكش
تا بامداد قيامت!
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:21

یک بار دیدمش. تو هیات حاج آقا اکرمی. فقط یک بار. اونهم نشناختمش. بعدها که شهید شد گفتند فلانی بود. غصه نمی خورم.اونهایی که یه عمر باهاش بودند هم نشناختنش.
*******
شهید محمد عبدی
از بچه های پای کار تهرانپارس
تولد 1355
شهادت: شانزدهم بهمن 1377 در منطقه بزمان ، دشت سمسور
نشانی: بهشت زهرا، گلزار شهدا، قطعه 50، ردیف 37، شماره 25
*******
حاج آقا اکرمی می گفت: وقتي بدنشو ميخواستن از سيستان بيارن رفقا ميومدن بهم ميگفتن محمد گفته اگر از سینه یا پهلو مثل خانوم شهید نشدم، بدانيد فقط اداي شيعه ها را در مي آوردم .... من از همه جا بي خبر گفتم ديگه اين مطلبو جاي ديگه نگيد.خوب نيست.محمد قطعا شهيد شده.... وقتي بدنشو آوردن ديدم تنها يه تير به سينه اش نشسته ومثل مادر سادات(س) سينه اش کبود شده........ تازه فهميدم که يه عمر با هاش بودم ونشناختمش......
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 13:22
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فرخنده روز آن که تو بر وی گذر کنی
آزاد بندهای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی
ای آفتاب روش و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
شرطست سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 16:18
زندگی خسته کننده است خودت می دانی
مثل مرداب کشنده است خودت می دانی
هر سلامی که به من می شود اینجا بی تو
حیله ی گرگ درنده است خودت می دانی
آخر از دست تو یک روز دلم خواهد مرد
مرگ آغاز پرنده است خودت می دانی
توی این بازی تکراری شطرنج جنون
هر کسی باخت برنده است خودت می دانی
نیمه ی گمشده ای را که صدا می کنمش
بطن یک قلب تپنده است خودت می دانی
رضا نیکوکار
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 14:41

گفت: ۲۰۰ نفر از لشکر ما را کشته...... گناه عرب به گردن من اگر داغش را بر جگر حسین نگذارم ...... علی اکبر خم شد روی یال اسب ..... اسب راهش را گم کرد .... عوض آنکه بیاید خیمه .... رفت در میان لشکر ..... هر که با هر چه داشت ..... جار می زدند ای کوفیان ...... هر کس از این خاندان عقده ای بر دل دارد ..... اینک وقت جبران است ....... آخر کار .... یک نفر حرفی زد که همه برگشتند ..... چرا خسته شدید...... آخر این افتاده به دستان شما .... فقط فرزند حسین نیست ..... او هم نام علی است
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
او قطره بود و بحر شد و بی کرانه شد
آیینه بود و تکه تکه شد و بر زمین فتاد
تسبیح بود و پاره شد و دانه دانه شد
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 9:49

آيتالله العظمی تبريزي، آيتالله العظمی فاضل لنكراني، آيتالله حق شناس، آيتالله مشكيني، علامه عسكري، آيتالله معرفت، آيتالله بني فضل، آیت الله موسوي همداني، آیت الله طاهري گرگاني، حجت الاسلام مروي. اضافه کنید آیت الله مجتهدی تهرانی. چه بلايي قرار است سر زمين بيايد كسي نمي داند ..... !
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 9:23
تا عبدالله صورتش را که به صورت نزدیک کرد ...... حرمله ....... حسین صورتش را برگرداند .......
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 12:34

كاروان عاشورائيان زمان، حاجيان ناتمام، مقصد كربلا را برگزيدهاند تا برگزيده شوند و حج خود را در نينوا تمام كنند.
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 15:11
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 20:12
محرم پیش رو است اي ديدگان باراني! رسم عاشقي ادا کنيد وقت غنیمت است، بشتابید.....
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 16:40

پیامک ها همیشه جوک نیستند. این را از خواندن پیامک مرگ قیصر به بعد فهمیدم. این بار هم پیام کوتاه بود. کسری دوست قدیمی با یک خبر چند کلمه ای دنیا را بر سرم خراب کرد. بابا عاملی درگذشت.
*********************
هنوز لحن آرام قصه گوی پیر در گوشم است: «خوب بچه های خوبم، نوگل های محبوبم، اون خاله سوسکه ما، خانم قصه ما .....» کدوی قلقله زن، خاله سوسکه آقا موشه، صه های هزار و یک شب که همیشه قسمت مهیجش می ماند برای شب دیگر، دیوهای سپید وسیاه، کنیزهای بی گناه، آدمهای تیره بخت که از بس فکر نمی کردند همیشه مغبون بودند، پریهای نازنین و زیبا، پهلوون های صبور و شکیبا، پدر بزرگهای مهربون، مادربزرگهای خوش سر و زبون..... آه که چه گنجی از دستمان رفت و چه رنجی برد تا رفت.
*********************
پشت سر پیامک کسری چند نفر دیگر هم خبر را برایم فرستادند. رسول، محمدرضا و میثم. همون بچه محلهای قدیمی که نوار قصه های بابا عاملی را با هم رد و بدل می کردیم و حالا از هم بی خبر که نه اما دوریم . رسول که شغل آزاد داره، کسری برای خودش آقا مهندس شده، محمد رضا بساز و بفروش بود، جدیدا ازش خبر ندارم و میثم که تولیدی البسه دارد. رسول همیشه به دروغ می گفت چند تا نوار جدید از داستانهای بابا عاملی دارد اما به کسی نمی دهد. وقتی هم از او می خواستیم داستانش را برای ما تعریف کند یک مشت دروغ پشت سر هم تحویل می داد. در عالم بچگی ذهن داستانسرایی داشت. امیدوارم از این داستانها به مشتری های خود تحویل ندهد.
*********************
نمی دانم در عالم کودکی چرا همیشه فکر می کردم بابا عاملی یک پیرمرد لاغر عینکی با ریشهای بلند سپید است. بعدها که در ابتدای راه اندازی شبکه 5 سیما داستانهای رادیویی خودش را در سیما حکایت کرد، دیدم حمید عاملی با آن چیزی که در ذهن من است تفاوت زیادی دارد. پیرمرد عینکی بود اما نه لاغر بود و نه اصلا ریش داشت در عوض سبیلهای جوگندمی مهربونی داشت و لباسهایش همیشه سپید بود.
*********************
دوران کودکی ما تفریحات کمی متفاوت بود. فضا اینقدر مغشوش نبود. نه از بازیهای رایانه ای خبری بود نه از شبکه های رنگارنگ ماهواره ای . خاطرات کودکی ما منحصر به یک بخش ورزشی 12 نفری دنبال یک توپ دولایه پلاستیکی دویدن است و یک بخش فرهنگی که اونهم دو بخش بود. کیهان بچه ها و نوار قصه ها که بابا عاملی در هر دوی آنها قصه داشت. همیشه ما را یا گرد ظبط صوت جمع می کرد یا دور مجله کیهان بچه ها. البته بخش سومی هم به نام کانون پرورش فکری وجود داشت که بیشتر تابستانها فعالیت می کرد اما پررونق بود. یادش به خیر.
*********************
بابا عاملی ، بابای قصه گوی بچه های ایران... مثل همه ی باباهای خوب دنیا ، با دلی پر از دلتنگی ، امروز بچه های خوبش، نوگل های محبوبش را تنها گذاشت ...... راه افتاد توی برف ....... رفت و رفت و رفت پیش خدا...
*********************
بابا عاملي ديگر قصه نمي گويد ........ اشک هم دیگر مجالم نمی دهد........ با دوستان قدیمی بیست سال ندیده قرار گذاشتیم برای وداع با عاملی و تشییع جنازه ......... پیر مرد دوباره کار خودش را کرد ........ بچه ها بار دیگر دور هم جمع می شوند.
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 13:34
این ابیات در مسابقه شعر غدیر دانشکده مقام آورد. آن روزها بحث حکم ولایی رهبری برای توقف اصلاح قانون مطبوعات در مجلس ششم داغ بود. ایام ۱۸ تیرهم تازه به پایان رسیده بود و ما هنوزانقلابی بودیم.
یاد باد آن روزگاران..... باز هم هدیه می کنم به آستان بی بدیل امیرالمومنین به آن امید که خود می داند...

آن روز که بر شاخه دستان علی
زد بوسه گل دست نبوت نبی
جبریل ندا داد که ای خلق خدا
گردید کنون دین محمد ازلی
**************************
صد ولوله برخواست که بخا بخا
گفتند خلایق که علیٌ مولا
صد حیف ولیکن که به روز موعود
با خدعه نهادند علی را تنها
**************************
گرحکم ولایی از ولایت داریم
باید که چو فرمانم علی پنداریم
ای خلق مبادا که فراموش کنیم
فرزند علی است آن که رهبر داریم
**************************
سلامتی مقام عظمای ولایت صلوات
مطلبی در خصوص ارتباط غیر منطقی بودجه و فرهنگ که فکر کنم خودم نوشته ام
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 20:30

حضرتش دیشب فرمود: دلم خراب حرمه، فصل عزاست یا شادیه؟
***********************
سر حسین را دوباره بریدند
این بار در سامرا
غافلند اما که
"این قبور متبرك دوازده قرن است میدرخشد
در قلب اهل شیعه وسنت
و سامرا میماند در جایش
و ساخته میشود زیباتر از قبل"
***********************
رو به متوکل سرود: "ستمگران و گردنكشان بر قله كوهها منزل گزیدند تا در امان باشند، ولى قله كوهها براى آنان سودى نداشت و پس از آن عزت و شوكت، از آن كوهها و پناهگاهاى مرتفع به پایین كشیده شدند و در گورها جاى گرفتند . چه بد منزلگاهى است آن حفرهها كه در آن قرار گرفتند! پس از دفن شدن آنها، منادیى با فریاد بلند ندا داد: كجاست آن دستبندهاى زینتى و آن تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجا هستند آن صورتهایى كه در ناز و نعمت مىزیستند و در مقابل آنها پردههاى نازك مىآویختند؟ قبور آنان به روشنى پاسخ این سؤالات را آشكار كرد: اكنون كرمها بر آن صورتها می لولند . مدت زمان مدیدى بود كه مى خوردند و مىنوشیدند و امروز پس از آن خوردنهاى بسیار، خودشان خوراك كرمها شده اند."
مجلس شراب به هم خورد و امام هادى علیه السلام را با احترام به منزل بازگرداندند .
***********************
سالروز تولد امام هادی(ع) مبارک
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 12:38
گفت: آن روزگار دیگر گذشت.
گفتم: از روزگار دیگری صحبت نمی کنم. مثل اینکه ما هم زنده همین روزگاریم. اینگونه نبودیم.
گفت: آن روزگار، دیگر گذشت.
***************
ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج، بادبان را داده از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس
ایام، مسلمیه شد. وعده گاه، جایی که داند آنی که باید، مثل هرسال.
هر چند این بنده رو سیاه عزم سفر دارد و شبی بیش میهمان ری نیست اما غلامتان، جایی نمی رود دور از آستانتان. نایب الزیاره ایم به امید حق.
کوفه و کربلا هر چه قدر غربت دارند، ملک ری و ملک توس قرابت.
پس چه غم که کجایم وقتی که در سرایم.
بارالها! عرض ارادت به درگاه ولایت اگر در این شبها میسر نیست، زائر مقصر نیست. غم چه خورد بنده پشیمان که اگرلیاقت زیارت به امید شفاعت ندارد، چشمانش سرخ مزعفر است و قصد انابت به امید اجابتش ذکرمکثر.
*****************************
سلامتی همه قدیمی ها، سینه سوخته ها، پیر غلامها، تکیه دولتیها، هیئت کوچه اصفهانی ها، هیئت موئیدی ها، بچه های هیات آسید علی آقای میرهادی، بچه های هیئت حسین جان،
عشاق الحسین جمیعا صلوات!.....

نوشته شده توسط مهدی مذهبی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 22:13

حضرتش دیشب فقط فرمود: لک لبیک حسین
و چون مکرر شد امید عنایت است
شهادت باقر الائمه تسلیت باد
***************
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 10:42
- پرندگان مهاجر ......
- شهدا ....
- که بارهایشان برای سفر همیشه بسته است؟
- که بالهایشان برای سفر همیشه باز است!
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 16:26
حضرتش دیشب فرمود، بوی محرم می آید
چقدر دلم تنگ شده است برای ..... همه چیز
صداي زنگ قافله از تو بيابونها مياد
كي بود منو صدا مي زد
كيه كه همسفر مي خواد
يا ليتنا كنا معك ........
نوشته شده توسط مهدی مذهبی در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 14:22

پاييز آمد بيا، تنهايي بس است
پاييز شد
پاييز آمد و دست حنابسته خود را به برگها كشيد
پاييز شد و با هر برگ خزانزده ياد تو همراه ميشود
پاييز اشك نبودنت را به چشمهايم ميآورد و من در اين اندوه بيپايان ياد تو را در سينهام پر ميكنم
به گذرگاههاي تو ميآيم و به همه آينههايي كه تو را در خود ديدهاند، نگاه ميكنم.
امروز در خيال هميشه برفيام براي زمستانت لباسي گرم خواهم بافت.
اما چه سود كه خيابان از تو خاليست
به شاديهاي كوچكي فكر ميكنيم كه از دست رفت و با خزان همراه شد و به همه آن خوشبختيهاي كوچك رايگان
پاييز از كنار تو ميگذرد و تو آنسوي زمان ايستادهاي و لبهايت در سكوت شعر مرا ميخواند
پاييز ياد نبودن تو را برايم مؤكد ميكند
تو چه ميداني كه برگها چگونه در دلم ميبارند
برگها در دلم ميبارند و روزهايي را به ياد ميآورم كه همگي فصلي از عاشقي بودند
اما امروز به پوسيدگي واصل ميشوم و سرماي نداشتن تو به قلبم چنگ ميزند
آسمان دلمان سر باران دارد
دستهايمان تهي از توست
چشمهايمان خالي از معني تو
پاييز پيش ميخزد
برگهاي پوسيده پيش پايمان ميريزد
اما بدان چهرهات را در ميان غبار زمان گم نخواهيم كرد
چهرهات را در ميان اخبار روز و آوار ايام و سيل گذر آدمها گم نخواهيم كرد
هميشه آواز تو را در سر خواهيم داشت
وقتي كه يك جرعه ديدارت صله روزهاي انتظارمان باشد
چشمانداز ما همواره به عطر تو آكنده خواهد بود و شايد از نفس حضورت بر عرصه اين سياره نفس خواهيم كشيد
براي ما آن چيزي خواهي شد كه در زنده بودنت، بودي
بيتن
بيمكان اما در همه جا جاري
اكنون تو در همه جا هستي
در تپش نابسامان قلب رنجورم. در قطرههاي باران و برگهاي ارغواني رنگ اين فصل غم ديده
تو در نبودنت جاودانه شدي
هرچند بعد از اين سفر غريب ديگر منتظر چيزي نيستم
شوق نگاهي را ندارم، با رفتن تو هيچ عشقي مرا به ريشه علفها و يا به انتظار آفتاب و باران پيوند نميدهد
با رفتنت همه احتمالها برايم تمام شد. اي عزيز ناپيداي من برايم هميشه پيدا باش
بگو آيا هرگز خواب مرا ميبيني؟»
دلنوشته «مريم روزبهانه» همسر «رضا سعيدي» در دومين سال فراق. رضا سعيدي، بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر 20 آذر 84، سرصحنه فيلم «بوي گلهاي وحشي» بر اثر سكته قلبي درگذشت.

نوشته شده توسط مهدی مذهبی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 21:24
درباره وبلاگ
فهرست
دوستان
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386